Welcom back to JAFAN!!!

بعد از مدتها کیبوردم فارسی بود و فایرفاکسم از هیستوریش آدرس جفنگیات رو بهم پیشنهادید و باعث شد که من احسنتی بگم به هیچکس که هر از چند گاهی یادی از اینجا کرده و جفنگی نوشته ....

+

الان هم با اینکه کلی سوجه دارم برای نوشتن ولی وقتش رو ندارم ... یعنی وقت که دارم ولی کارهای مهمتری دارم (مثل خوابیدن تا ساعت 11 صبح) ... ولی انگیزه برای نوشتن پیدا کردم  ;)

+

امیدوارم که این آخرین پستم توی سال90 نباشه ویکبار دیگه برای تبریک سال 91 خدمتتون برسم ... ولی اگه نیومدم ....سال نو مبارک

...

دخمل دايي من در آستانه سه سالگي آهنگ مختارنامه رو كه مي شنوه هول مي كنه ... وقتي پخش مي شه باباش دزدكي ميتونه ببينه ... مامانش مي گه اينقدر كه صحنه هاي خشن داره بچه ترسيده و حتي با شنيدن آهنگش مي ترسه  ... اينم از سريال محبوبمون .... بهدش مي خواهيم آمار خشونت و جرم و جنايت پايين بمونه ...


پي نوشت:

نمي خواستم درباره برنامه هاي تلويزيون بنويسم چون پست قبلي بود ... ولي وقتي ياد چهره كوچولوي آرومش مي افتم حيفم مياد ننويسم

اي بابا بسه ديگه

خوب من هم قبول دارم اينكه يك همكار قديمي و خوب آدم ييهو جلو چشمت ، وسط راهرو بيفته و تو بغلت بميره ، خيلي خيلي دردناكه...

اما اينكه دليل سكته اش و مرگش رو بندازي گردن مدير --اونم مديري كه اون روز و روز قبلش نبوده ، اصلا ماموريت بوده -- ديگه بي انصافيه ...

همه نشستن جاي خدا ...

هويجوري

بعضي وقتها كه دلت مي خواد به هر بدبختي كه هست زمان بگذره ،وقتهايي كه كسلي و نمي دوني چه جوري با كسالتت كنار بياي، وقتهايي كه دنبال يك فكر مثبت مي گردي و هيچ مثبتي سراغ مغزت رو نمي گيره ، با خودت فكر مي كني كاشكي خيلي صحنه ها رو نديده بودي ،كاشكي خيلي آدمها رو نديده بودي، خيلي ها رو نشناخته بودي و خيلي وقتها سرت رو برگردونده بودي و اينقدر به چشمهاي خسته و زلزده يك آدم مستاصل نگاه نكرده بودي تا امروز همه اون ها يكي يكي از جلوت رژه نرن...

خدا وکیلی اینترنته ماداریم...

از 10 نتیجه جستجوی اول 7 تاش به صفحه فیلترینگ می رسه ... یکیش به یک پیغام می رسه که شما چون آی پی تون فلان و بهمانه نمی تونیم بهتون سرویس بدیم ... 2 تای دیگه رو هم دیگه باز نمی کنم چون نتیجه رو می دونم ....

تازه سوجه جستجو یک آهنگ مودبانه است که خلاف ارزشهای هیچکس و هیچکجا هم نیست ...

:-|

:(

مزد ماهیانه یک خانوم که توی یک آرایشگاه سطح بالا توی شهر ما کار می کنه 60 -70 هزار تومنه ... البته هیچ بیمه ای هم در کار نیست...

بدتر اینکه صاحب آرایشگاهه (طرف کلی دوره داخلی و خارجی رفته) می گفت خیلی این قیمت بالاست .... نمی تونم بپردازم....



من ... اين آقاهه ....اون آقاهه ...اين سرويس....اون سرويس

من صبحها ساعت 6:20 بايد گوشه ميدون باشم تا به سرويس كاركنان برسم بدين منظور:

ساعت 6:17 دقيقه به وقت موبايلم و 6:21 به وقت ساعت مچي ام از خونه ميام بيرون ولي تا وقتي سوار نشدم زمانم رو چك ميكنم :

اگه وقتي از در خونه پام رو گذاشتم بيرون و يه آقاهه اي سركوچه كناري منتظر سرويس خودشون بود يعني اوضاع خوبه ...

اگه وقتي اومدم توي پياده رو اون يكي آقاهه كه هميشه جلوتر از منه حداكثر 40 قدم با من فاصله داشت بازهم يعني اوضاع خوبه ... اما اون هميشه صبحها نمياد ...

اگه وقتي رسيدم روبروي نونوايي سرويس يه جاي ديگه از كنارم رد شد يهني زود دارم ميرم...

اگه پسر همسايه كه با من هم سرويسه، جلوتر از من باشه، يهني من بايد قدمهام رو تند تر كنم ...

واگه اون آقاهه سركوچه نبود و آقاي جلويي و پسر همسايه سر ايستگاه بودن ... يهني من بايد با تمام سرعت وسط خيابون بدوم تا به سرويس برسم يا حداقل اگه نرسيدم اونقدر وسط خيابون و تابلو باشم كه راننده من رو ببينه ...


لالا ... گل سشوار ...

من یک پسر دایی فینگیلی دارم که با کلی ناز و ادا خواب میره و از اونجایی که دایی من مرد همراهیه ،خیلی وقتها مسئول خواب کردن این فینگیلی می شه و براش لالایی می خونه:

یخچال فریزر ال جی /سای بای ساید ال جی / دو ره است ال جی  :O

البته من فقط یکبار اینها رو شنیدم و نمی دونم بقیه لالایی هاش چی اند :)

عید اومد ...بهار اومد ... میرم به صحرا

من نوروز رو خیلی دوست دارم ... یعنی نمی دونم نوروز رو دوست دارم یا هیجان مردم به خاطر نوروز رو یا تروتمیزی رو دور هم جمع شدنهاو الکی خوش بودنها رو ...اما هر چی هست یه موقع است برای آرزو کردن و من آرزو کردن رو دوست دارم ،پس آرزو می کنم برای همه تون:

سربلندی رو ...سربلندی خودتون /عزیزاتون / قومتون و ملتمون

سلامتی رو ...سلامتی همه ،چه کسایی که می شناسیم چه اونهایی که نمی شناسیم

شادی رو ...شادی شما و همه اونهایی که از شاد بودنشون شادیم

موفقیت رو ... رسیدن به همه آرزوهاتون

عجب زمونه ای شده

آقا این بلاگفا خیلی شوش میزنه ها!!!

من الصن نمی خواستم پست جدبد بذارم ،این زاقارت انداخت به گردنم... تا حالا از آدمها کشیدیم حالا نوبت نرم افزارهاست...

به همين سادگي به همين خوشمزگي

من فكر مي كنم خيلي از چيزهايي كه ما دوست داريم (يك مدل لباس/ يك رنگ/يك مكان...) به خاطر اون فرد دوست داشتني ايه كه بهش ربط داده ميشه ... مثلا اگه تمايلي به داشتن لباسهاي با رنگ خاكستري نداريم وقتي يكي كه بهمون انرژي مثبت مي ده و دوستش داريم خاكستري بپوشه ، ديگه از خاكستري متنفر نيستيم...عكس اين ماجرا هم صادقه

حالا فكر كنين يك خاطره از سوسكها شما رو ياد يك دوست دوست داشتني قديمي بندازه از اون دوستهايي كه هر جا هم برن برميگردن ... حتي اگه چند سال در بي خبري طي بشه ... وقتي بعد از سالها بشينشد و چند ساعت با هم چت كنين حتما با ذوق و شوق از سوسكها هم مي گيد... سوسكهاي بدون بال و بالدار ;) ...

ولي امان از روزي كه يكي از آهنگهاي محبوبتون رو يك نفر كه ازش متنفريد (واقعا متنفر) گذاشته باشه ... تا وقتي كه صحنه قيافه اون آدم با بك گراند اون آهنگ توي ذهنتون هست ... از اون آهنگ هم بدتون مياد ...

فقط من نمي دونم چرا همه جمله هام رو دوم شخص نوشتم ... اينها همه اول شخصه :) ... شما به بزرگي خودتون ببخشيد...

ايام هفته ....

اينم داشت تبديل به يك سوجه نانوشته مي شد ... مثل همه سوجه هاي چند وقت گذشته....

نمي دونم ما نمي دونيم يا خودمون رو به ندونستن زديم ؟ نمي دونيم كه پايداري روابط بشري به اخلاقيات وابسته است نه به ماديات ؟ اين خيلي ناراحن كننده است كه به خاطر يك منفعت (معمولا خيلي كوچك)، دروغ بگيم / نارو بزنيم يا ازاعتماد یا شرایط افراد سوء استفاده كنيم ...

ماجرا خيلي ساده است :

من از يك هفته پيش درخواست مرخصي دادم ... رهيس گفت اوكي ولي يك جلسه داريم كه ممكنه تو هم لازم باشه اونجا باشي ... بعد از چند روز مقرر شد كارشناس پيمانكار هم در جلسه باشه.... در صورت حضور اين كارشناس حضور من كاملا بي معني بود ... من به اون جلسه نرفتم ولي با مرخصيم هم موافقت نشد!!!... مرخصي اي كه مي تونست براي من فوق العاده حياتي باشه و رهيس اينو مي دونست...

امروز با دلخوري اومدم سر كار ... فردا چطور؟

اصلا، جدی نگیرید ....

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند 

تو را با حیله و نیربگ می جویند

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند

تو را اینجا به گرد سنگ می جویند 

تو جان می بخشی و اینجا   

به فتوای تو می گیرند جان از ما

                                           همای

من که رسما هنگیدم ...

اروپاییها گفتن که تلسکوپشون به اسم پلانک کشف کرده که 12 میلیارد سال نوری اون طرفتر از زمین هم خلقت ادامه داره ...


12 میلیارد!! سال نوری !!

دارم هزیون می گم؟

نمی دونم چرا هیچ جوری تو کتم نمی ره

آخه از بچگی از این رفتارها کم ندیدم ولی مغزم هیچ جوری هضم نمیکنه

هضم نمیکنه که آقای همکار پشت سر رئیس بهش بد بگه و توی اتاقش ازش تعریف و تمجید کنه

هضم نمیکنه طرف از صبح تا عصر بیکار می چرخه ولی برای انجام کارهای روزانه اش اضافه کاری میمونه و از زیادی کارش شاکیه

هضم نمیکنه چرا نبودن رییس یعنی عشق و صفا

هضم نمیکنه که چرا یکی از مسئولین مملکتی به ویکی لیکس خورده می گیره و یکی بهش استناد میکنه

هضم نمیکنه که رفتارمون/فکرمون/نظرمون با تغییر در جهت وزش باد تغییر می کنه

نمیدونم از عدم اعتماد به نفسمونه یا چیزی که بهش زرنگی و سیاست مداری می گیم

اما هیچ وقت با خودمون درباره اش روراست بودیم؟؟؟؟؟ به نظر من این رفتار توهین به دیگرانه


ارزش جان هر انسان !

با عرض پوزش اين متن رو كه قسمتي از نوشته درباره سقوط عميقا دردناك هواپيماي تهران اروميه است رو از يكي از ايميلهام كپي كردم گوگل بهم گفت منبعش اين لينكه اميدوارم درست گفته باشه و من حق معنوي نويسنده رو رعايت كرده باشم :

نحوه ی مواجه ی افراد مرتبط با این خبر ، از اصل این حادثه نیز دردناک تر است، عدم اعلام خبر تا ساعت ها در شرایطی که بسیاری از شبکه های خبری خارجی با قطع برنامه ی معمول خود در قالب Breaking NEWS به پوشش خبری این سانحه پرداخته بودند ( اینجا )، گزارش خبرنگار شبکه ی خبر که اعلام کرد ” همکاران ما با وجود بارش برف تصاویر بسیار خوب و جالبی گرفتند” ، خوانده شدن خبر توسط مجری خندان لب در ساعت 7 صبح روز بعد ، برخورد وزیر راه و ترابری با این حادثه که علیرغم کشته شدن بیش از 70 نفر از هموطنانمان اعلام می کند که خوشبختانه تلفات کم است !! ( اینجا ) و حتی بعد از آن انداختن تقصیر به گردن مسافران که به گفته ی ایشان ” مردم فشار مي‌آورند كه پرواز انجام شود ” !! ( اینجا ) و دست آخر هم اطلاعیه ی شرکت فرودگاههای کشور که اعلام کرده است سقوط بوئینگ مشیت الهی بوده است ! ( اینجا )

http://denjna.files.wordpress.com/2011/01/zakeri-havapyma.jpg?w=400&h=276.



تفاوت نسل ها

امروز صبح هر دو كم كار بوديم

من 4 سال سابقه كار دارم اون 20 سال

من توي وب ميگردم ... اون قرآن مي خونه ...

اين يهني تفاوت نسل ها!

اندر احوالات خانوم همكار

فرض كنيد شما داريد يه قسمتي كار مي كنيد ... بهدش يهو يه پيشنهاد خوب مياد كه پاشو بيا قسمت ما رئيس بشو ... بهد شما مي گيد باشه ميام ... ميريد پيش رييستون كه بهش بگيد موافقت كنه شما بريد .... اون ميگه شما نيروي خوبي هستيد و اجازه نمي ده كه بريد .... از شما اصرار از اون انكار .... ميريد پيش رييس رييس و بازهم اصرار مي كنيد .... برميگرديد پيش رييس و خلاصه اينكه به هر دري مي زنيد .... ولي موافقت نمي شه ... آخر سر هم اون پست خالي پر ميشه ... شما هم اعتراض مي كنيد و دو هفته نميايد سر كار .... كسي هم نمياد/مياد منت كشي .... برميگردين/نميگردين ... الصن چيكار مي كنيد ... الصن مگه نيروهاي خوب نبايد پستهاي بالا داشته باشن كه به سازمان كمك كنن؟ ... الصن به من چه ....

بازگشت ...

چند وقت بود که روتین زندگیم به هم خورده بود
یا سفر بودم یا مریض یا در حال بدو بدو که عقب موندن هام رو جبران کنم ولی حسی که بعد از این همه جابجائی و تغییر داشتم و اون دلتنگیم برای روزمرگی ،برام خیلی جالب بود . آخه از بچگی زندگی ایده آل من زندگی پر از هیجان و رفت و آمد و بدون یک کم روزمرگی بوده و حالا این تغییر عجیب بود ... این یعنی تجربه شناخت خود !!! 
+
امروز سر انجام بعد از یک ماه ۲۰ صفحه آخر کتاب راز داوینچی رو خوندم (نمیدونم چرا این ۲۰ صفحه طلسم شده بود)، کتابی که یکی از دوستان کتاب خونم بهم معرفی کرده بود و کتاب خون  های دیگه هم معرفی میکنن منم  به همه توصیه میکنم که کتابش رو بخونن (حالا اگه دوست دارن فیلمش رو هم ببینن) اما شاید ارزش کتابش به زیر نویس هائیه که مترجم هاش جمع کردن و واقعا ترجمه اش رو خوندنی کرده و البته به توصیفاتی که فیلم از گفتنشون ناتوانه
+
چقدر خوبه که خدا حواسش هست و بعضی وقتها که ناشکر میشیم بهمون نشون میده ...  که خیلی ها از ما گرسنه ترن /از ما بیشتر سردشونه / از ما ناراحت ترن/ از ما درمونده ترن یعنی یه جورایی تو زندگیشون همه چی گره خورده که نمیدونن باید چیکارش کنن .... کمک می کنه خیلی نریم قاطی باقالی ها
 

چه خبر؟

سلام، خوبي؟ خوشي؟ سلامتي؟

چه خبر؟

با چنان هيجاني ازت مي پرسن چه خبر كه خودت هم فكر مي كني تو پسرخاله شوني و الان يك عالمه حرفهاي جديد براشون داري و وقتي مي گي سلامتي كلي جا مي خورن

....

اين حرفها رو ول كن بابا .... خودت خوبي؟ چه خبر؟

وقتي مي خوان موضوع بحث رو عوض كنن مي پرسن چه خبر؟ ولي تو هنوز گيج موضوع قبلي

....

چه خبر؟

اينقدر مهربانانه و عميقانه مي پرسن كه روت نمي شه حداقل درباره يكي دو تا موضوع حرف نزني ... معمولا مامانها وقتي ميبينن پتال شدي اينجوري ازت مي پرسن تا مجبورت كنن حرف بزني

....

چه خبرا؟

وقتي مي خوان حرفي براي گفتن داشته باشن معمولا آدمهاي غريبه مي پرسن و معمولا بايد درباره آب و هوا وآلودگي و يارانه ها ... حرف بزني

....

چه خبر؟

شايد از سر عادت و يا براي جمع و جور كردن فكر خودشون و شروع يك مطلب ناجالب!  اين معمولا سئوال رييسهاست و جوابش هم در تصميم گيري اونها خيلي اثر داره ... بهترينش اينه كه با لبخند اعلام رضايت كني و طي حرفهاي بعدي نارضايتيهات رو يكي يكي و نه يكجا اعلام كني

....

كاربردهاي ديگه اي هم داره كه الان يادم نمياد ...


بازهم عيد

عيد غدير مبارك

:)


پي نبشت:  ميگن غدير، عيد سيدهاست

پي نبشتٍ پي نبشت :  مامان من سيده و هر سال به من و برادرم عيدي مي ده و ما بايد بريم ديدن سيدهاي بزرگتر فاميل .... ولي من فقط عيدي رو دوست دارم و الصن دلم عيد ديدني نمي خواد ...

خدا رو شكر ...

من پشت ميزم نبودم ولي مهتابي سقفي در عرض چند ثانيه از سقف كنده شد و افتاد روي صندلي من ...

نمي دونم خدا رو شكر كنم كه يك دقيقه قبل بلند شده بودم يا از تاسيسات شاكي باشم كه كارشون سياهكاريه يا همه چي رو به حساب قضا بلا بذارم و برم صدقه بدم....

زندگي يك جنگه ...

تنها نبردی را می‌بازیم که رهایش می‌کنیم.

 آنگ سان سوچی

عید ...

عید قربان مبارک

:)


کی بود کی بود من نبودم

 امروز توی راه کنار من یک خانوم روسری رنگی نشسته بود/خوشکل بود / ظریف بود /جذاب بود ...توی راه گفت که شوهرش معتاد شده کمکش کرده که ترک کنه بهدش از کمی کار محیط کار استفاده کرده و اینترنتی با یک زن دیگه آشنا شده و بعد از ۶ سال رابطه پنهانی باهاش ازدواج کرده و به کمک پول و وعده تونسته بچه های نوجوونش رو با خودش همراه کنه... حالا این خانوم خونه دار داشت میرفت پیش رئیس حراست! که بهش کمک کنه تا کاری پیدا کنه و خرج زندگیش رو در بیاره ...

راستی کی مقصره ؟!

سنت /جامعه /آی کیو /کم کاری کارمندها /مرد هوس باز /زن بی اعتنا به همسر /عدم نظارت ارگانهای دولتی بر چگونگی خرج کرد حقوق کارمندان /...

من که فکر می کنم اینترنت مقصره.... کلا درش رو تخته کنیم

هويجوري ...

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ... گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت ... با من راه نشین باده ی مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید ... قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

 

شاید! دنیای این روزهای من ... دنیای این روزهای ما...

"آنكه مي تواند، انجام مي دهد، آنكه نمي تواند انتقاد مي كند."

جرج برنارد شاو


سميناهار

ما امروز رفتيم يك سمينار :

پرده اول يه ربع دير شروع شد چون برق رفته بود

پرده دوم خيلي از مباحث در رابطه با فروش بود ولي نه مدير فروش بود نه تيمش

پرده سوم مدرس راست مي گفت ما ايراني ها خيلي غر مي زنيم

پرده چهارم يك ساعت گذشته از سمينار برقها رفت و ما مجبور شديم سالن رو در تاريكي ترك كنيم

پرده پنجم بعد از يك ربع برگشتيم برق نبود .... كسي هم براي بازگشت به ما اطلاع رساني نكرد

پرده ششم بعد از 40 دقيقه برگشتيم ديديم سالن رو عوض كردن ،كيك و آبميوه ها رو هم دادن

پرده هفتم مدرس راست مي گفت همه همه چي رو مي گن ،بايد اين حرفها رو جمع و جور كرد وازش راه حل استخراج كرد ... يك كم به حرفهاي دوروبريهاتون با دقت بيشتر گوش كنين... يك مثال سياسي خيلي جالب زد

پرده هشتم case study  انتخاب شده مربوط به يك شركت هندي با مدير ايراني بود كه مقايسه آمار شركت ما با اونها اختلاف زمين تا آسمون بود

پرده نهم كپي پيست اختراع شده تا من نه بار تايپ نكنم "پرده"

پرده دهم مدرس مي گفت توي هر سازمان حداقل يك گلوگاه وجود داره كه بايد شناسايي بشه و روش برنامه ريزي بشه... سازماني موفقه كه گلوگاهش رو ببره بيرون از سازمان ... 

پرده يازدهم استراتژي شعار نيست ... اگرچه سازمانها مي توانند شعار هم داشته باشند ... مهم رسيدن به يك رشد و حفظ اون در سازمانه

پرده آخر سمينار خيلي خوبي بود اگه برقها نمي رفت ولي با اين احوالات مدرسش خيلي خوب بود




هورااااااااا

اين كه بري سفر خوبه اما خوبتر اينه كه وقتي برگردي يك عالمه ايميل از دوستهات داشته باشي ... وبهتر اينه كه هيچ ايميل و نامه كاري نداشته باشي....

ياد خاطرات...

فردا دارم ميرم مسافرت

ييهو ، يادم افتاد به اردوي چند سال پيش ... سال 81 ... توي سرماي آذر ، رفتيم مشهد ، كنفرانس ... از اون همه خاطرات سفر ،ياد شعر خوندن مرضيه ،سر خاك اخوان ثالث افتادم ...

ياد سبكي و آزادي دانشجويي بخير